تبلیغات
‹¦[ T A B R I Z Y . I R ™]¦› - دلم...
 
درباره وبلاگ




مدیر وبلاگ : محمد
صفحات جانبی
نظرسنجی
به نظر شما در مورد چه موضوعی بیشتر مطلب بزاریم؟








آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
‹¦[ T A B R I Z Y . I R ™]¦›
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
جمعه 11 آبان 1386 :: نویسنده : ثمین

امروز سكوتی سنگین ، دلم را فرا گرفته
و من از این سكوت ، در هراسم ،

حس می كنم حتی جرات شكستن این سكوت را ندارم .

تمام طول روز ، كنار پنجره ی اتاقم می نشینم ، بی هیچ كلامی ،

و هیچ نمی یابم تا مرهمی بر اندوه دلم باشد ،
حتی قطره اشكی نیز ندارم تا آرامم كند .

امروز من وامانده ام ،

احساس می كنم این اتاق با دیوارهای بلندش ، حركت را از وجودم سلب كرده ،
گویی دیگر هیچ قدرتی ندارم ، درماندگی و خستگی امانم را بریده ،
و مرا تسلیم این پنجره ی بسته كرده است .

امروز سكوتی سنگین ، دلم را فرا گرفته
و من از این سكوت ، در هراسم ،

حس می كنم حتی جرات شكستن این سكوت را ندارم .

تمام طول روز ، كنار پنجره ی اتاقم می نشینم ، بی هیچ كلامی ،

و هیچ نمی یابم تا مرهمی بر اندوه دلم باشد ،
حتی قطره اشكی نیز ندارم تا آرامم كند .

امروز من وامانده ام ،

احساس می كنم این اتاق با دیوارهای بلندش ، حركت را از وجودم سلب كرده ،
گویی دیگر هیچ قدرتی ندارم ، درماندگی و خستگی امانم را بریده ،
و مرا تسلیم این پنجره ی بسته كرده است .

وقتی كه من تنها ، بی تو ، كنار دیوار اتاقم می ایستم ،

آیا تو می دانی دل من به یاد كدامین روزهاست؟
آیا تو می فهمی كه روزهای آبی ام ، رنگ دیگری به خود گرفته اند ؟

و آیا درك می كنی كه لحظه هایم ، چگونه در سكوت و دلتنگی سپری می شود ؟


حس می كنم اتاق می خواهد از درد تنهایی ام ، فرو بریزد ،

و مرا زیر این سكوت اندوهبار دفن كند .

می دانی ، بی تو دیوارهای این اتاق و پنجره های خاطراتم ، دلگیر است ،

می دانی ، وقتی قرار نیست تو بیایی ،
آرزو می كنم خورشید هرگز طلوع نكند ،
آرزو می كنم دیگر پرندگان آوازی نخوانند ،
و آرزو می كنم تمام شقایق ها پژمرده شوند .

غوطه ور در این سكوت هولناك با این افكار درهم و برهم ،

ناگاه ، احساس می كنم سالها از پی هم گذشته اند ،
و بعد از گذشت این سالها ، بوی كهنگی تمامی خاطراتم را پر كرده ،
اما هیچ كس ، تنهایی ام را درك نكرده است .

نمی دانم ، نمی دانم چه بگویم و چگونه بگویم ،

آیا من همچنان دلتنگ می مانم ؟
آیا باز هم پنجره ی دلم رو به دیوار باز خواهد شد ؟

و آیا روزی غربت و تنهایی ام پایان خواهد یافت ؟


و باز هم نمی دانم ، نمی دانم
....
دیگر رویاهای زیبایم را به فراموشی سپرده ام ،

دیگر نگاهم تنها بر خاطرات تلخ خیره مانده ،
و دیگر صدایم تنها با آوای غم جاریست .

ناگاه از هجوم اینهمه افكار پریشان ، بغضم می شكند ،

آرام آرام اشك از گونه هایم سرازیر می شود ،
و باز هم بیشتر تنهایی ام را حس می كنم ...

اما نه ،

چشمانم ، در سایه ی این تنهایی ها ، همچنان در انتظار است ،
و هنوز هم تا پرتو طلوعی دیگر ، منتظر توست تا باز آیی ،
آری ، باز آ ،
باز آ تا درد تنهایی ام را در تو فریاد کنم ،
باز آ و با باز آمدنت ، غوغای غمبار غروب و تنهایی را از دلم دور كن ،
و آسمان دلم را ، چون گذشته ، آبی كن
_________________





نوع مطلب : شعر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر